تبليغاتX
از محضر استا د تا به خدا
از محضر استا د تا به خدا
داستانهای عرفانی واخلاقی از زبان عارفان
از راه نماز به بهترين حقيقت رسيد(درس سوم)

نمی دانم درکدام راه قرارگرفته ام چرااینچنین پریشان ونالانم چه می خواهم؟به دنبال کدام گمشده می گردم؟وای خدای من.......

خدایا می دانم چه می خواهم سالهاست قصدوصالش هستم ولی راه قرب کجاست؟به دنبال بال علم گشتم تابتوانم با آنهاپرواز کنم وبه سیر حقایق اهل قرب روم ولی توان پراواز ندارم

 

صدایی راشنیدم که به من می گفت:بال علم وعمل باید همراه باشد وگرنه می مانی.....

دراین اندیشه بودم که صدای استاد مرا به خود آورد.صحبتهای او همیشه زحمت سوال کردن راازمن می گرفت به من بانهایت عطوفت ومهربانی گفت:درراه رسیدن باید اهسته وپیوسته بپیمایی

 

خدای بزرگ چه سخن بامفهومی ولی باز هم باعجله گفتم استادحقایق اهل قرب رابرایم محقق بفرما!

استاد باز هم درمقابل من باصیر وبردباری گفتند آرام باش وبه خداتوکل کن همه هدفمان این است که این مسیر رابا همه زیبایهایش وسختیهایش باهم بپیماییم .به یاری خدا از ارزشهای عبادی ومعنوی وارزشهای انسانی سخن خواهیم گفت واز سرگذشت بزرگان درس .از دیگر سرگذشتها عبرت می گیریم اگر از نماز شروع کردیم نه به این خاطر که همه چیز نماز است فقط خواستم قبل از هرچیز ادب حضوردرپیشگاه باریتعالی راداشته باشیم

گفتم ای بزرگوار پس باز هم مرا به روح نماز متصل کن!

واواینگونه با دل من نجواکرد

 

 نماز : پناه بى پناهان ، سنگر دردمندان ، گلستان روح افزاى عاشقان ، چراغ پرفروغ نيمه شب مشتاقان ، صفاى دل مستان ، و سير و سلوك آگاهان است . نماز : برتر از همه عبادات ، منعكس كننده تمام واقعيات ، منبع بركات ، و كليد گشاينده كل مشكلات ، و شستشو دهنده خطرات و خاطرات از قلب ، و نور و روح عارفان و خالصان است 

 

 

نماز : عمود دين ، عصمت يقين ، در رأس كل احكام دين ، آيت مبين ، نور جبين ، زداينده اندوه غمين  علاج كننده طوفان روحى سهمگين ، دلگرمى دل سنگين ، و شادى جان اندوهگين است 

نماز : زنده كننده جان ، صفابخش حيات جاودان ، روشنى راه رهروان ، تكيه گاه سالكان ، راز و نياز عارفان ، سرمايه مستمندان ، دواى درد بى درمان ، شعله دل بيداران ، نواى قلب بى دلان ، دليل گمراهان ، اميد اميدواران ، مايه شادى سحرخيزان ، سوز جان سوختگان ، حرارت روح افسردگان ، مايه بقاى جان ، و دستگير انسان به مقوع خطر و نجات آدمى از شر ، و درمان وجود از تمام بدبختى هاست .

وباز هم بااندکی سکوت اینگونه ادامه دادند

وباز هم برای اینکه از معجزه نماز وعبادت باخبرت کنم یک داستان واقعی دیگر از نماز برایت می گویم گوش جان بسپار

عالم بزرگ ، عارف عاشق ، فقيه بى بدل مرحوم ملا احمد نراقى در كتاب پرنور « طاقديس » داستانى را در محور نماز به مضمون زير به صورت نظم نقل كرده :

در كنار شهرى خاركنى زندگى مى كرد ، كه فقر و فاقه او را به شدت محاصره كرده بود .

روزها در بيابان گرم ، همراه با زحمت فراوان و بى دريغ خود مشغول خاركنى بود ، و پس از بدست آوردن مقدارى خار ، آن را با پشت خود به شهر مى آورد و به ثمن بخس به خريداران مى فروخت .

روزى در ضمن كار صداى دور شو كور شو شنيد ، جمعيتى را با آرايش فوق العاده در حركت ديد ، براى تماشا به كنارى ايستاد ، دختر زيباى امير شهر به شكار مى رفت و آن دستگاه و عظمت از آن او بود .

در گير و دار حركت دختر امير چشم جوان خاركن به جمال خيره كننده او افتاد ، و به قول معروف دل و دين يكجا در برابر زيبائى خيره كننده او سودا كرد .

مأموران شاه سر رسيدند ، به او نهيب زدند كه از سر راه كنارى برو ، اما جوان خاركن كه طاقتش را از دست داده بود به حرف آنان توجهى نكرد .

قافله عبور كرد و جوان ساعت ها در سنگر اندوه و حسرت مى سوخت . توان كار كردن نداشت . لنگ لنگان به طرف شهر حركت كرد .

به حال اضطراب افتاد ، دل خسته و افسرده شد ، راه بجائى نداشت ، ميل داشت بدون هيچ شرطى ، وسيله ازدواج با دختر شاه برايش فراهم شود ، دانشورى آگاه او را ديد ، از احوال درونش باخبر شد ، تا مى توانست او را نصيحت كرد ، پند دانشور بى فايده بود ، نصيحت آن آگاه اثر نداشت آنچه او را آرام مى كرد فقط رسيدن به وصال محبوب بود .

دانشور به او گفت بايد چه كرد ، تو كه از حسب و نسب ، جاه و مال ، شهوت و اعتبار و بخصوص جمال و زيبائى بهره اى ندارى ، اين خواسته تو از جمله

برنامه هائى است كه تحققش محال است ، اكنون كه راه به بن بست رسيده ، براى پيدا شدن فرج و چاره شدن دردت ، راهى جز رفتنت به مسجد و قرار گرفتن در محراب عبادت نمى بينم ، مقيم عبادت گاه شود ، شايد از اين طريق به كسب اعتبار و شهرت نائل شوى و فرجى در كارت حاصل شود .

من نمى بينم غمت را چاره اى        جز نماز و خلوت و سى پاره اى

 

رشته تسبيح در گردن فكن                   دست اندر دامن سجاده زن

 

خرقه صد وصله و تحت الحنك                بورياى كهنه و نان و نمك

تا مگر بفريبى از اين عامه اى                گرم سازى بهر خود هنگامه اى

خاركن فقير پند دانشور را بكار بست ، كوه و دشت و كار و كسب خويش را رها كرد و به مسجدى كه نزديك شهر بود ، و از صورت آن جز ويرانه اى باقى نمانده بود آمد و بساط عبادت خود را جهت جلب انظار در آنجا پهن كرد .

روزها در روزه شبها در نماز          در دعا گه آشكار و گه به راز

 

خرقه اش پشمينه و نانش جوين       از سجودش داغ ها بس بر جبين

 

جز ركوع و جز سجودش كار نه            جز ضرورت باكش پيكار نه

كثرت عبادت و بخصوص نمازهاى پى در پى بتدريج او را در ميان مردم مشهور كرد ، آهسته آهسته ذكر خيرش دهان به دهان گشت و همه جا سخن از او به ميان آمد .

آرى سخن از عبادت و پاكى و ركوع و سجود او در ميان مردم آن چنان شهرت گرفت كه آوازه مسئله به گوش شاه رسيد ، و شاه با كمال اشتياق قصد ديدار با او كرد ! !

شاه روزى از شكار بازمى گشت ، مسيرش به كلبه عابد افتاد ، براى ديدن او عزم خود را جزم كرد و بالاخره همراه با نديمان ، با كوكبه شاهى قدم در مسجد خرابه گذاشت 

پادشاه در ضمن زيارت خاركن فقير و ديدن وضع عبادتى او ، به ارادتش افزوده شد ، شاه تصور مى كرد به خدمت يكى از اولياء بزرگ الهى رسيده ، تنها كسى كه خبر داشت اين همه عبادت و آه و ناله قلابى و تو خالى است خود خاركن بود .

در هر صورت سر سخن را با آن جوان عابد باز كرد ، و كلام را به مسئله ازدواج كشيد ، سپس با يك دنيا اشتياق داستان دختر خود را مطرح كرد ، كه اى عابد شب زنده دار ، تو تمام سنت هاى اسلامى را رعايت كرده اى مگر يك سنت مهم و آن هم ازدواج است ، مى دانى كه رسول اسلام بر مسئله ازدواج چه تأكيد

سختى داشت ، من از تو مى خواهم به اجراى اين سنت هم برخيزى و فراهم آوردن وسيله آنهم با من ، علاوه بر اين من ميل دارم كه تو را به دامادى خود بپذيرم ، زيرا در پرده خود دخترى دارم آراسته به كمالات و از لطف الهى از زيبائى خيره كننده اى هم برخوردار است ، من از تو مى خواهم به قبول پيشنهاد من تن در دهى ، تا من آن پرى روى را با تمام مخارج لازمه در اختيار تو قرار دهم ! !

جوان پس از شنيدن سخنان شاه در يك دنيا حيرت فرو رفت ، در جواب شاه سكوت كرد ، شاه به تصور اينكه حجب و حيا و زهد و عفت مانع از جواب اوست چيزى نگفت ، از جوان خاركن خداحافظى كرد و به كاخ خود رفت .

ولى تمام شب را در اين فكر بود ، كه چگونه با اين مرد الهى وصلت كند ، و چگونه اين مرد راه را به ازدواج با دخترش حاضر نمايد ؟ !

صبح شد ، شاه يكى از دانشوران تيزبين و با بصيرت را خواست داستان عابد را با او در ميان گذاشت و گفت بخاطر خدا و براى اينكه از قدم او زندگى من غرق بركت شود نزد او رو و وى را به اين ازدواج و وصلت حاضر كن .

عالم آمد و پس از گفتگوى بسيار و اقامه دليل و برهان و خواندن آيه و خبر ، جوان را راضى به ازدواج كرد .

سپس نزد شاه آمد و قبولى عابد را به سلطان خبر داد ، سلطان از اين مسئله آن چنان خوشحال شد كه در پوست نمى گنجيد .

مأموران شاه به مسجد آمدند ، و با خواهش و تمنا لباس شاهى به او پوشاندند ، و او را در محاصره مأموران با كبكبه و دبدبه شاهى به قصر آوردند ، در آنجا غلامان و كنيزان دست به سينه براى استقبال او صف كشيده بودند و اميران و دبيران و سپاهيان جهت احترام به داماد شاه گوش تا گوش ايستاده بودند !

وقتى قدم در بارگاه شاه گذاشت و چشمش به آن همه جلال و شكوه و سطوت و عظمت افتاد غرق در حيرت شد و ناگهان برق انديشه درون جان تاريكش را روشن كرد ، و به اين مسئله توجه نمود ، من همان جوان فقير و بدبختم ، من همان خاركن مسكين و دردمندم ، من همانم كه مردم عادى حاضر نبودند سلامم را جواب بدهند ، من همان گداى دل سوخته ام كه از تهيه قرص نانى جوين و پارچه اى كهنه عاجز بودم ، من همان پريشان عاجز ، و بينواى مستمندم ! !

آرى ، جوان بر اساس آيات الهى بفكر فرو رفت ، انديشه در امور در درون انسان ايجاد قدرتى مى كند ، كه آدمى با آن قدرت مى تواند از صفحه خاك به عالم پاك پرواز كند .

انديشه در امور ، انسان را از ذلّت به عزّت ، از پستى به بلندى ، از مذلّت به رفعت ، از جهنّم به بهشت مى برد .

انديشه در امور ، عاليترين حال الهى است كه به انسان دست مى دهد ، و بهترين كمك براى انسان جهت رهائى از هلاكت و حركت به سوى سعادت است .

آرى فكر كرد ، كه من همان خاركنم كه بر اثر عبادت ميان تهى و طاعت ريائى به اين مقام رسيدم ، آه بر من ، حسرت و اندوه از من ، اگر به عبادت حقيقى و طاعت خالص اقدام مى كردم چه مى شدم ؟ ! !

در غوغاى پر از آرايش ظاهرى دربار ، چشم ديگر خاركن باز شد ، جمال دوست در آئينه دلش تجلى كرد ، با قدم اراده و عزم استوار ، پاى از دربار بيرون گذاشت و از كنار آغوش آن پرىوش كناره گرفت و براى آراستن وجودش به علم و عمل واقعى به سوى زيباى مطلق عالم بحركت آمد .

وقتى نماز ميان تهى ، و الفاظ بى معنا ، و نيت آميخته با شائبه ريا ، اينگونه براى حل مشكل مدد كند ، نماز واقعى ، و عبادات خالصانه ، و طاعت بى ريا چه خواهد كرد ؟

 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم تیر 1384ساعت 17:49  توسط نیایش | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
...هر وقت عزمم را جزم کردم و آماده و مصمم ایستادم به نماز روبه روی
تو و مناجات با تو
خواب را فرستادی سراغم
و حال مناجات را از من گرفتی
هر وقت گفتم دیگر بعد از این اوضاعم را درست می کنم
گفتم می روم آنجاهایی که اهل توبه و انابه می روند
یک اتفاقی افتاد
یک اتفاقی که نگذاشت به خدمت تو درآیم
مولای من !
شاید مرا از درت رانده ای
شاید از بندگی ات دورم کری
شاید دیدی من حق خدایی تو را به جای نمی آورم
تبعیدم کرده ای
شاید دیدی به تو پشت کرده ام
خشمگین شده ای
شاید دیدی حرفها و کارهایم مثل دروغگو ها شده
مرا انداخته ای دور
شاید دیدی شکر همان نعمتهایی که دادی هم نمی کنم
دیگر محرومم کردی
شاید دیدی دور و بر دانایان نمی گردم
برای همین رهایم کردی
شاید مرا میان بی خبرها و دنیادوست ها دیدی
به همین دلیل ، از مهربانی ات ناامیدم کردی
شاید دیدی دور و بر خوش گذران ها می پلکم
حساب مرا هم با آنها یکی کردی
شاید هم دورم کردی ، چون نمی خواهی صدایم را بشنوی
شاید این مکافات گناهان من است
یا مجازات بی حیایی هایم
ولی اگر ببخشی ، چیزی نمی شود
قبل از من خیلی ها را بخشیده ای


نوشته های پیشین
دی 1384
مرداد 1384
تیر 1384
پیوندها
دریچه ای بسوی ملکوت
  قرآن وقرآن درمانی
  متقین جوانان باتقوا
  به سوی افق
  چشمان سرخ انتقام پهلوی شکسته
  لحظه
  حریم دل
  عتیقه جات
  عشق واقعی
  قرآن
  دردلهاي منتظر
 
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان