![]() |
از محضر استا د تا به خدا |
![]() |
| داستانهای عرفانی واخلاقی از زبان عارفان |
|
صابونى را بازگردانيد ....(درس چهارم)
|
|
میلادیگانه دخت نبی اکرم(ص)وروزمادرمبارک باد دراین اندیشه بودم که چطورمی توانیم ادب حضورباریتعالی راپیداکنم چطورمی توانم همبشه حال حضورخودراحفظ کنم نمی دانم هرچقدرتلاش می کنم بی نتیجه است درمورداندیشه ام بااستاد سخن گفتم واو اینچنین قلب تشنه من رامثل همیشه سیرآب به حقابق کرد اواینگونه سخن گفت : آرى چون به طرف قبله ايستادى ، توجه داشته باش كه در درياى بى نهايت در بى نهايت كرم ، لطف ، عنايت ، محبت ، وفا ، غفران و . . . غرقى و معنا ندارد با رسيدن به غناى محض و رحمت صرف ، باز قلبت رو به دنيا و اهل دنيا داشته باشد ! ومثل همیشه برای اینکه مطلب برایم باز شود حکایتی رابازگو کردنداستاد فرمود: در آثار اسلامى آمده ، مردى مؤدب به آداب در بازار بغداد بر سقط فروشى وارد شد و از او طلب كافور كرد . سقط فروش پاسخ داد كافور ندارم ، آن مرد الهى گفت دارى ولى فراموش كرده اى ، در فلان بسته و در كنار فلان قفسه است . مرد سقط فروش برابر با گفتار آن چهره پاك به سراغ كافور رفت و آن را به همان صورتى كه آن رجل نورانى فرموده بود يافت . از اين معنى تعجب كرد ، پرسيد شما از كجا دانستيد در مغازه من كافور هست ، در صورتى كه من مدتهاست به خيال اينكه اين جنس را ندارم ، مشتريان خود را جواب مى كنم ! آن مرد الهى فرمود : يكى از دوستان وجود مبارك حضرت ولى عصر از دنيا رفته و حضرت اراده داردن خود متكفل غسل و دفن باشند ، مرا به حضور خواستند و فرمودند ، در تمام بازار بغداد به يك نفر اطمينان هست و او كافور دارد ، ولى داشتن كافور را فراموش كرده ، شما براى خريد كافور به نزد او برو ، و آدرس كافور فراموش شده را در اختيار او بگذار ، منهم به نشانى هاى ولى امر به در مغازه تو آمدم ! ! سقط فروش بناى گريه و زارى گذاشت ، و از آن مرد الهى به التماس درخواست كرد ، كه مرا براى ديدار مولايم ، گرچه يك لحظه باشد با خود ببر ! ! آن مرد الهى درخواست او را پذيرفت ، و وى را همراه خود برد ، به بيابانى رسيدند كه خيمه يوسف عدالت در آنجا برپا بود ، قبل از رسيدن به خيمه ، هوا ابرى شد و نم نم باران شروع به فرو ريختن كرد ، ناگهان سقط فروش به ياد اين معنى افتاد كه مقدارى صابون ساخته و براى خشك شدن بر بام خانه ريخته اگر ايان باران ببارد ، وضع صابون چه خواهد شد ؟ در اين حال بود ، كه ناگهان صداى حجت حق برخاست صابونى را برگردانيد كه با اين حال لايق ديدار ما نيست ! ! اينجا كه پيشگاه عبدى از عباد صالح خدا بود ، زائر را به خاطر داشتن دو حال نپذيرفتند ، آه و حسرت اگر انسان براى نماز در محضر حق حاضر شود ، و رو به قبله آرد ولى دانش از قبله حقيقى غافل و به هزار جا غير از پيشگاه حضرت محبوب مايل باشد .
|
|
2 نوشته شده در
جمعه هفتم مرداد 1384ساعت 19:20 توسط نیایش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
...هر وقت عزمم را جزم کردم و آماده و مصمم ایستادم به نماز روبه روی
تو و مناجات با تو خواب را فرستادی سراغم و حال مناجات را از من گرفتی هر وقت گفتم دیگر بعد از این اوضاعم را درست می کنم گفتم می روم آنجاهایی که اهل توبه و انابه می روند یک اتفاقی افتاد یک اتفاقی که نگذاشت به خدمت تو درآیم مولای من ! شاید مرا از درت رانده ای شاید از بندگی ات دورم کری شاید دیدی من حق خدایی تو را به جای نمی آورم تبعیدم کرده ای شاید دیدی به تو پشت کرده ام خشمگین شده ای شاید دیدی حرفها و کارهایم مثل دروغگو ها شده مرا انداخته ای دور شاید دیدی شکر همان نعمتهایی که دادی هم نمی کنم دیگر محرومم کردی شاید دیدی دور و بر دانایان نمی گردم برای همین رهایم کردی شاید مرا میان بی خبرها و دنیادوست ها دیدی به همین دلیل ، از مهربانی ات ناامیدم کردی شاید دیدی دور و بر خوش گذران ها می پلکم حساب مرا هم با آنها یکی کردی شاید هم دورم کردی ، چون نمی خواهی صدایم را بشنوی شاید این مکافات گناهان من است یا مجازات بی حیایی هایم ولی اگر ببخشی ، چیزی نمی شود قبل از من خیلی ها را بخشیده ای |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1384 مرداد 1384 تیر 1384 |
| پیوندها |
|
دریچه ای بسوی ملکوت قرآن وقرآن درمانی متقین جوانان باتقوا به سوی افق چشمان سرخ انتقام پهلوی شکسته لحظه حریم دل عتیقه جات عشق واقعی قرآن دردلهاي منتظر |
|
RSS
|